غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

داستان از شیر گرفتن غزل

1391/6/19 11:22
نویسنده : مامان غزل
5,083 بازدید
اشتراک گذاری

سوم شهریور بود که به آبشار بیشه در استان لرستان رفتیم از موقع رفتن تا برگشتنمون غزل همش ممه میخورد لب به غذا نمیزد واقعا کلافه شده بودم تو این اواخر غزل بیشتر از قبل وابسته شده بود و دیگه حسابی کلافه شده بودم خیلی توی اینترنت و کتاب مطالعه کرده بودم راجع به  نحویه از شیر گرفتن یه مدتی هم بود که میخواستم به روش گام به گام عمل کنم بلکه غزل خودش کم کم دست بردار بشه اما نتیجه بخش نبود و غزل بیشتر وابسته شد

بعد ازاینکه از مسافرت برگشتیم غزل همچنان شب تا صبح مک میزد و صبح هم بهم اجازه ی بلند شدن از جا رو نمیداد به ناچار مجبور شدم به یه روش قدیمی غزلو از شیر بگیرم توی این آخریا دیگه حسابی لاغر شده بود نزدیک ظهر بود که مقداری فلفل به سینه هام زدم و بدون اینکه وانمود کنم طبق معمول دراز کشیدم که خانم بیاد و ممه  بخور ه به محض اینکه دهنش به فلفل خورد خودشو عقب کشید و یه خورده گریه کرد چند مرحله بعد هم اینکار رو دوباره تکرار کرد تا بالاخره خودش دست بردار شد شب اول هم نیمه های شب از خواب پاشد و گفت ممه من هم گذاشتم تا بخوره وقتی که دید تنده دوباره شروع کرد به گریه یه نیم ساعتی گریه کرد دیگه داشتم پشیمون میشدم و میخواستم ممه بهش بدم اماخیلی مقاومت کردم

بهش میگفتم غزل برات شیر بیارم گریه میکرد هر چی بهش میدادم نمیخورد حسابی هم خواب آلود بود بابای غزل گفت براش قند داغ بیار من هم گفتم چه فکر خوبی و سریع رفتم و براش توی شیشه درست کردم وقتی گفتم غزل بیا اینو بخور باز م شروع کرد به گریه من هم سریع چند قطره ریختم توی دهنش که دیدم ساکت شد و شیشه پستونک روگذاشت  توی دهنش و یه خورده خورد و دیدم که خوابید خیلی خوشحال شدم

بعد هم یه خورده از شیرم دوشیدم و ریختم توی شیشه گفتم اگر یه موقع از خواب بیدار شد شاید بخوره اما به لطف خدا تا صبح خوابید و صبح هم دیگه بهونه نگرفت

یه چند روزی بود که یه خورده آروم شده بوداما خیلی بیشتر بهم وابسته شده بودو از بغلم تکون نمیخورد .  شبها  بهش حسابی غذا میدادم و خوب میخوابید

اما بعد از چند روز الان یه خورده لجوج وشده و مدام غر غر میکنه  خوابش هم حسابی بهم خورده البته الان ٢ روزه که بهتر شده مثلا از صبح که از خواب پا میشدتا غروب نمیخوابید بعضی وقتها هم سر شب میخوابید و آخرای شب بیدار میشد و تا ساعت ٣ و ٤ نیمه شب بیدار بود

با هیچ ترفندی نمیتونم بخوابونمش تا خودش حسابی خسته نشه به هیچ عنوان نمیخوابه بعضی وقتها در حین بازی و شیطنت یکدفعه به خواب میره بعضی شبها که میخوابیم نیمه های شب که از خواب بیدار میشه گریه میکنه و میگه چراغو روشن کن من هم مجبور میشم چراغها رو روشن کنم تا بعد از چند دقیقه بازم خوابش ببره

آخر شب هم که میخوایم بخوابیم و چراغها رو خاموش کنیم میگه خاموش نکن و به اجبار با چراغهای روشن دراز میکشم تا غزل خانوم خسته بشه وخودش بخوابه 

روزهای اول که از شیر گرفتمش حسابی ناراحت بودم و همش دلهره داشتم آخه یه ٤٠ روزی داشت تا ٢ سالش تموم بشه همش احساس عذاب وجدان میکردم که مبادا این کاری که کردم اشتباه باشه اما توی این چند روز اول که از شیر گرفتمش سینه هامو فقط ٢ ٣ بار دوشیدم و شیر هم خیلی کم داشتم الان هم سینه هام خالییه با خودم میگم الهی بمیرم تقصیر نداشته که همش شبانه روز مک میزد خوب بچه سیر نمیشده الان دیگه متقاعد شدم که کار خوبی کردم الان هم یه خورده بهتر غذا میخوره

دختر گلم امیدوارم که به سلامتی رشد کنی  و در زندگی مقاوم و استوار باشی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

محیا.مامان دینا
3 آذر 91 11:10
مامان غزل سلام ممنون که راهنماییم کردی